۱۳۸۹-۰۵-۲۹

*
یه سری چیزا خیلی خوشمزه تر از اونی هستن که نشون میدن!
هــِـــــی دلِت میخواد بخوریشون!
بی خیال، چون تا جایِ من نباشی نمیتونی درک کنی!
p:

*
بعضی وقتا عابر بانکت خیلی قشنگ سکه ی یه پولت میکنه!
همچین که نمیفهمی چی شده!
:(

۱۳۸۹-۰۵-۲۳

روز ها میان و میرن
روز های خوب با سرعت بیشتری تبدیل به خاطره میشن و روز های بد کند تر
به هر حال میگذرن.
دلم صندلی های لرزونِ اون کافه ی بالای کوه رو میخواد!
مطمئنم اینبار من هم از اون بستنی ها میخورم، یا هات چیپس!

خسته ام
از شنیده هایی که دوستشون ندارم
کاش میتونستم بگم بسه! دیگه حرف نزن!
از سر درگمی بدم میاد... از اینکه حس کنم تمام باورهام، تمام شناختم داره زیر سوال میره! اونم به یه دلیلی که حتی خودم هم قبولش ندارم.
دلم میخواد درِ گوش هامو بگیرم، چشم هامو ببندم و دهنم رو باز نکنم.
از کسایی که از اخلاقیاتت، از رویِ بازِت، از اینکه با لبخند میری جلو سواستفاده میکنن متنفرم!
دوست دارم اینو فریاد بزنم
"زندگی من فقط به خودم مربوطه!" و "زندگی تو هــــــیچ ربطی به من نداره!"

ای لعنت که نمیذارن همین زندگیِ مسخرمون رو هم یه جوری بگذرونیم و بریم

۱۳۸۹-۰۵-۱۸

خودم میدونم زیاد حق ندارم
اما
کاشکی
تو یه کمی بیشتر بهم حق میدادی
کاشکی!

۱۳۸۹-۰۵-۱۷


زندگیمان رسما" شده همین!
تنها تنوعی که شاید بتوانی در آن یافت کنی خوردن قهوه به جای چای و گذاشتن لنز به جای عینک است، آن هم در برخی مواقع!!!

۱۳۸۹-۰۵-۱۵



امان از این زندگیِ کوفتی، که هم کردنش دل و حوصله میخواد هم نکردنش!

۱۳۸۹-۰۵-۱۳

فردا
در یک بازه ی زمانی خاص
شنیدن، یا گفتنِ تمامِ حرف های نسبتا" ممنوعه آزاد است!
حرفایی که میتونه از " یه عالمه دوستت دارم"، با یه چهره ی مهربون و رمانتیک شروع بشه، تــــــــــا "خیلی جونوری، بدجنس!!!" با دو تا چشمِ سرشار از شیطنت ادامه داشته باشه، و............... و نمیخوام فکر کنم که با چی ختم بشه!
فردا
"در یک بازه ی زمانیِ خــــــــــــــاص"!


پ.ن: فردا، میشه زودتر بیای؟ لطفا"!