۱۳۹۰-۰۹-۱۳
۱۳۹۰-۰۹-۱۲
همه چیز را آماده کرده ام؛ تا اگر باز بی پاسخ ماندم بروم... نمی دانم
کجا و برایم مهم نیست البته، فقط میروم
نمی شود، نمی توانم همینجوری، عادی بدون اینکه فکر کنم چه اتفاقی افتاده ادامه بدهم
شاید کسی نفهمد، شاید کسی درک نکند، اما، من دلم نمیخواهد دیوانه بشوم
دوست ندارم متوهم بشوم
نمیخواهم به یک جا خیره شوم و وقتی به خودم می آیم یادم نباشد که کجا
هستم و احساس کنم که به دیوانه شدن نزدیک و نزدیک تر می شوم
من از لمسِ چنین احساساتی می ترسم
هیچوقت خودم را در همچین شرایطی تصور نمی کردم؛ هرگز چنین رفتن هایی را
تجربه نکرده ام و نمیدانم چه اتفاقاتی بعد از آن می افتد... فقط می دانم
تنها راهی که میتوانم خودم را با حقیقتی که وجود دارد رو در رو نگه دارم
همین است
۱۳۹۰-۰۹-۰۸
خودم نمردم اما، یکی از دوست های نزدیکم مرد
در برابر سخت ترین مشکلات و ناگوار ترین اتفاقات آدم می تواند امید خود
را از دست ندهد، سعی کند، دعا کند حتا
اما
مردن آخرِ همه چیز است... نه امیدی هست و نه دعایی می شود کرد
دوست من را زیر خروارها خاک دفن کردند
فردا مراسم سوم برایش می گیرند و چند روز دیگر هفته
و بعد کم کم از یادِ همه می رود
حتا از یادِ کسانی که فکر می کردند خیلی خیلی دوستش دارند
شاید هم مردنِ دوستم تعبیر خواب های من نبوده، شاید اون هم مثل من، خودش
از این مدل خواب ها می دیده
وقتی به اتفاقاتی که برایم می افتد نگاه می کنم، احساس می کنم به پایان خیلی نزدیکم
۱۳۹۰-۰۹-۰۶
در طولِ یک هفته 3 یا 4 بار خواب دیده ام که کسی روحم را از بدنم جدا میکند و میبرد. تعبیرِ خوابِ مرگ، خودِ مرگ است و احساس میکنم شاید هر ثانیه به من نزدیکتر میشود
دیروز وقتی پیشِ مشاور بودم ازم خواست رژلبم را پاک کنم، گفت میدانی سکسی بودنِ دخترها با لبهایشان وپسر ها با بینی شان ارتباط مستقیم دارد؟ میگفت پسرهایی که بینیِ بزرگتری دارند آنجایشان بزرگتر است و دخترهایی که لبهاشان فیلان است بهمان هستند
دروغ میگفت؛ من دماغ گنده هایی را میشناسم که طولِ آنجایشان حداقلِ اندازه ی طبیعیست
برایم مهم نبود.. رفته بودم تا از آشفتگیِ خواب هایم کم کند اما فقط کسشر گفت...
بدم می آید وقتی مامان اینجوری نگاهم میکند. شاید 1 ساعت برایش حرف میزنم و فقط نگاه پاسخ میدهد. فکر کنم تصمیم گرفته دیگر در مقابل چیزهایِ تکراری که برایش تعریف میکنم سکوت کند، بیشتر سرش پایین است و هرازگاهی یک نگاهِ سرد همراهِ کمی ترحم
نمیدانم چه اتفاقی قرار است برایم بی افتد
نمیتوانم بگویم نترسیده ام
مدام میگویم که خوبم، قوی ام.. اما نمیتوانم بگویم نترسیده ام
24 ساعت، 48 ساعت، 72 ساعت... ساعت هاست.. روزهاست که هر لحظه در حالِ فکر کردنم
کاش میشد به فکرها بگویم 3 شنبه امتحانِ شهر های ایران دارم و 4 شنبه سازه فولادی! دلم میخواهد فکرهایم بدانند که مشکلی ندارم با حضورشان، فقط میخواهم برای 2 روز، فقط برایِ 2 روز کمی کمرنگ تر بشوند اما میدانم که همچنان قدرتمندانه برایم ابراز وجود میکنند
۱۳۹۰-۰۹-۰۲
وقتی منو دید اخماشو تو هم کشید و بدونِ اینکه به روی خودش بیاره مسیرش
رو ادامه داد
برخوردشو که دیدم سعی کردم بی تفاوت بگذرم و برم و احساس نکنم که دیدمش،
اما نشد.. نتونستم..
برگشتم، رفتم پیشش و سلام کردم. عادی جواب می داد
چند قدمی هم مسیر شدیم تا یه جای خلوت، ایستادم رو به روش و خیره شدم تو چشماش
شاید حدودِ 30 ثانیه تو چشمایِ هم نگا میکردیم تا اینکه که گفت "فلانی"
اینجوری نگام نکن.. من تازه دارم سعی میکنم خودمو عادت بدم به ندیدنت، به
نبودنت
جایِ "فلانی" اسممو گفت، وقتی میخواد با جدیت صدام بزنه اون "ط" یِ وسطِ
اسممو ساکن میکنه و حالتِ چشماش یه جوری میشه
دوست دارم این حالتاشو... وقتی گفت دارم سعی میکنم، وقتی حس کردم واسش
سخته، وقتی دیدم لحنِ حرف زدنشو... آخ! اعتراف میکنم که حسِ خوبی بود..
دلگرم کننده بود انگار.. احساس کردم وجود داشتم.. وجودم یه رنگی داشته..
بهش گفتم باشه، دیگه اونمدلی نگات نمیکنم! رفتم جلو گونه ی چپشو بوسیدم؛
اما گونه ی راستشو، لبمو گذاشتم روش، نبوسیدمش.. چند ثانیه گذاشتم لبم
بمونه روی صورتش.. بو می کشیدمش.. همچین موقع هایی نمیتونم در مقابلش
جلویِ خودمو بگیرم! نمیدونم چرا.. احساس کردم اونم دلش میخواد ببوستم!
اما همون لحظه یکی اومد زد رویِ شونش و اون حالت رو به هم ریخت! پسر
داییش بود یا پسر عمش، نمیدونم
دلم واسش تنگ شده بود
خوشالم که دیدمش
خوشالم که بی تفاوت نگذشتم و برگشتم رفتم پیشش
خوشالم که گونه هاشو بوسیدم
خوشالم که اونجوری اسممو گفت باز
خوشالم که دلش میخواست ببوسه منو
خوشحالم