۱۳۹۱-۱۱-۲۸

کاش اونقد پول داشتم که اسپانسرت بشم، اونقد جنم داشتم که مجبورت می کردم بخونی، اونقد توان داشتم که همه جوره حمایتت می کردم... بعد تو موفق می شدی، می رفتی اون بالاها، منم این پایین نگات می کردم لذت میبردم ازت! دقیقا همینجوری...

۱۳۹۱-۱۱-۲۷


مگسی را کشتم

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم
 

حسین پناهی

۱۳۹۱-۰۴-۳۱

چند روزی می شود که دل و دماغ ندارم
و حالا فهمیده ام دل و دماغ نداشتن چه معنایی دارد
میدانی، مردن ته همه چیز است... وقتی کسی مرد دیگر مرده، دیگر به هیچ وجه هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید
مردن بد است... چه پیرزنی که 90 سال دارد و طبیعی چشمانش را می بندد و دیگر باز نمی کند و چه کودک 9 ساله ای که عزیزِ یک خانواده است و وقتی ساعت 9 شب با شوق و ذوق همراه پدرش وارد استخر میشود و وقتی پایش به آب میخورد تشنج میکند و در آغوش پدر جان میسپارد
مرگ... خیلی تلخ است
من دومی اش را دیدم... پسرِ 9 ساله ای را که آنقدر شوک الکتریکی به سینه ی کوچکش وارد کردند تا برگدد اما فقط قفسه ی سینه اش خرد شد
بعد از گذشت این صحنه ها، به تلخی های زندگی ام فکر کردم
بعد از گذشت این صحنه ها، به این فکر کردم که ای کاش هزاران بار دیگر عاشق شوم، هزاران سعیده  و امثالش بیایند و همان کثافت بازی ها در مقابلم درآورند... اما هرگز چنین روزهایی را برای هیچکس نبینم
فقط مرگ است که انتهایِ امید است و انتهایِ امید انتهایِ همه چیز است

۱۳۹۱-۰۲-۱۵

دیشب
وقتی احساس کردم هندسام ترین مرد دنیایی
وقتی به تو افتخار کردم.. وقتی به خانه برگشتم و بی دلیل گریه ام گرفت
هیچوقت نتوانسته بودم رسمی بودنت را تصور کنم و خوشحالم که در حالت رسمی هم میتوانی از خیلی ها بهتر باشی
بارنی نه.. اما کم کم داری خودِ تد موزبی میشوی
"و چه خوشحالم که تد موزبی دیگر به من نمیگوید "ما حرفی با هم نداریم


میدانی، دیشب دلم برایت تنگ شده بود.. خیلی
اما تو نبودی.. لعنت به تهران.. لعنت به شغلت.. لعنت به همه ی چیزهایی که باعث شده بود تو دیشب اینجا نباشی


احساس میکنم آنقدر پر شده ام که در حال لبریز شدنم.. اما دقیقن خالیِ خالی هستم... پُر از خالی شدنم

۱۳۹۱-۰۱-۲۵

بعضی وقت ها دلِ آدم برای چیزهایی تنگ می شود که دیگر در دسترس نیستند،
چیزهایی که شاید دیگر چیزی ازشان باقی نمانده باشد!
آدم ها می آیند و میروند، یکی را جایگزینِ دیگری میکنی و یکی را میکوبی
جایِ خالیِ قبلی
اما چیز ها را نمی توان جایگزین کرد و هیچ چیزی را نمی توان کوبید جایِ چیزِ قبلی
مخصوصن اگر برای آن چیز زحمت کشیده باشی.. در دستان خودت بزرگ شده باشد و
به تکامل رسیده باشد
اما واقعن.. و صرفن.. بعضی وقت ها دلِ آدم برای چیزهایی تنگ می شود که
دیگر در دسترس نیستند.. چیزهایی که شاید دیگر چیزی ازشان باقی نمانده
باشد!

۱۳۹۱-۰۱-۲۳

پنجره را باز کرده ام، هر از گاهی یک قطره باران روی دستم می افتد
آلبالو و دوسیب...
لذت بخش است
و زندگی همچنان ادامه دارد
دیشب بعد از مدت ها باز از آن خواب های کسشر می دیدم.. و خوبی اش این است
که صبح اصلن یادم نبود چه ها دیده ام، فقط یک حسِ گندی ازشان باقی مانده
بود

عجب جمله ای نوشته بود این پسر، ادد استارش کردم
بوی حرف های خودم را می داد.. از آن جمله هایی که وقتی آدم میخواهد خودش
را خر کند به کار می برد، وقتی میخواهد بگوید همه چیز رو به راه است، اما
نیست
خیلی شبیه من است، نوشته هایش.. احساساتش.. حال و هوایش
لذت می برم از قدرتِ بیانی که در ابراز احساساتش دارد و فقط ای کاش
سرانجامش شبیه من نباشد

بعضی وقت ها لازم است دست هایش را در دستانت بگیری و بدونِ اینکه در
چشمانش نگاه کنی بگویی که "تو بهترینی.. باور کن"
بعضی وقت ها لازم است گویا...

پُرِ حرفم اما
فقط این یک جمله
آخرِ تمامِ حرفهایِ من است:
و دوباره و دوباره و دوباره نفرین
به *** که به جرات حتا
سر سوزن وجدان
در دلش راه نداشت

۱۳۹۱-۰۱-۱۵

تمام شد.. نوروز هم تمام شد
دیشب بود؟ یا پریشب؟ همه چیز را گفتم.. و چه وقیحانه در چشم هایم نگاه
کرد و لبخند زد


امروز قهوه خوردم، به نیتی که انگشت زدم یک حلقه افتاد و یک چهار، یا
چهار بود یا حرف ع
نه.. همان چهار بود، این یعنی چهار مدت دیگر همه چیز تمام می شود. وسط
حلقه یک قلب بود و این هم یعنی همه چیز با عشق همراه است
از این بابت نه خوشحالم نه ناراحت، بیشتر این برایم مهم است که به آنچه
می خواهد برسد


چقدر زشت شده، شبیه بقیه ی همجنسانش شده
ممه های بزرگش بزرگ تر، شکمش ورقلنبیده، ران های لاغرش لاغر تر و قدش
کوتاه شده انگار


نمی دانم من را می شناسد یا نه، فقط می دانم من برایش در مقابل خودم هم ایستادم


نسبت ها هرگز از بین نمی روند، برادر من همیشه برادرم می ماند.. مادر من
همیشه مادرم می ماند.. شاید روزی احساساستش بر عقلش غلبه کند، شاید روزی
ناخواسته بدجوری من را بیازارد.. من درک می کنم، خودم دقیقن جایی بوده ام
که مثل او عقل از سرم پریده باشد
مطمئنم که نسبت ها هرگز از بین نمی روند.. روزی که جایِ الآنِ من قرار
بگیرد همه چیز به حالت تعادل باز می گردد.. آن روز می تواند همه چیز را
همانطوری ببیند که واقعن بوده