۱۳۹۴-۰۸-۰۷

چقدر غمناك است اين روز هاي ِ من
بعد از سال ها تلاش، توانستم كسي را كه عاشقش بودم، در كنار خودم احساس كنم... بعد از سالها توانستم يك نقطه ي مشترك ايجاد كنم بين خودمان... به سختي.. هم كلاسي شديم!
و يك هفته قبل از شروع ِ كلاس هايمان، چه ذوقي داشتم.. چه اشتياقي.. بعد از ١٠ سال، ميتوانستم چيزهايي را در كنارش تجربه كنم كه هميشه برايم آرزو بودند
وقتي كه احساس كردم چند قدم نزديكتر شده ام، يك عكس، همه چيز را روي سرم خراب كرد.. ١٠٠ قدم به عقب پرتابم كرد.. ١٠ سال زندگي ِ من را يكجا له كرد
كلاسي كه فكر ميكردم با اشتياق شروع ميشود... پر بود از گريه هايي كه در دلم ريخته شد
به جاي حرف هاي استاد، حرف هاي شازده كوچولو و روباه را ميشنيدم! كه براي او ترانه هاي عاشقانه و من مسئول گل خودم هستم ميخواندند و براي من دم از اين ميزدند كه
"شازده كوچولو پرسید:
با غم از دست دادنش چطور كنار بیام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بودیش
بعد غمگین شو...!!!
بخش عمده ى زندگى ما در تَوَهم میگذره
توَهم مالکیت ..."
توهم ِ مالكيت... سهم من از همه ي سالهاي جواني ام همين دو كلمه شد..
من همراه با توهم ِ مالكيتم! بسيار خسته هستيم و بي تابو توان..
آنقدر خسته و سرخورده، كه قدرت تشخيص راست و دروغ بودن را از دست داده ايم.. و ناخودآگاه مبناي همه ي حرف هايي كه ميشنويم را بر پايه ي دروغ ميگذاريم
 اي كاش ميتوانستم دنيايم را در همين نقطه خاموش كنم، احساس ميكنم زندگي ام بوي ِ سيگار برگي را به خود گرفته كه نم كشيده است.

۱۳۹۳-۱۲-۲۶

سبزه ها را گره زدم به غم ات
غمِ از صبر بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام

سفره ایی از سکوت می چینم
خسته از انتظارو دوری ها
سل هاست که آتشم زده اند
وسط چهارشنبه سوری ها

بچه بودم، به غیرِ عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند...
درِ گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن تو را گذاشته اند

خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی..
سیزده روز تا تو برگشتم...
سیزده روز گریه ام کردی...

ماه من بودو عشق دیوانه
تاکه یکدفعه، آفتاب آمد
ماهیِ قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام، روی آب آمد...

پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم، دوباره مرد شدم
سبزه ایی توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم...

ونیَکادی که خواندی و خواندم
وسطِ قصه ی درازی ها..
باختم... مثل بچه ایی مغرور
توی جدی ترینِ بازی ها

سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو.. کدام دلیل..
مثل من ذره ذره میمیرند
همه ی سالهای بی تحویل


۱۳۹۲-۰۳-۲۹

ساعت 9 پرواز داشت... رفت..
یک ماهه سختیه
یک ماه... از الان دلتنگم
ناخودآگاه واتس اپو چک میکنم... الان  وقته تکست زدن هاشه... اما نیست
کاش هواپیما هم وای فای داشت :|

هانی الان حس میکنم این شعرو...
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است..   این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است...
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم...   با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم..


۱۳۹۲-۰۱-۰۹

شاید
شاید خدا دارد به وسیله ی این دست ها از من محافظت میکند
این تنها توجیه من در مقابل این دست هاست...

۱۳۹۱-۱۲-۲۹

پسرم... پسر ِ دوست داشتنی ام
کاش ندانی که چقدر از این حس ِ غربتت غمگینم
کاش بتوانم به روی خودم نیاورم که چشمانم پُر از اشک است وقتی میگویی تنهایی سال را تحویل کردن هم میتواند خوب باشد
نمیدانم چیست... خودم بیشتر حس میکنم عادت کردن باشد تا چیزِ دیگری... هر چیزی که هست، هر حسی که هست... باعث شده غمگینی ات غمگینم کند
ای کاش دور نبودی
من الان باید کنارت میبودم....

۱۳۹۱-۱۲-۲۷

دیروز، شاید برای اولین بار احساس کردم تو هم من را دوست میداشتی
وقتی در واقع هیچ کاری برایت نمیکردم و تو حس ملکه ای را به من میدادی که تسخیرت کرده ام
حتا اگر رفتارهایت، صداهایت، نگاه هایت، همه اش تظاهر بود... خوب بود!
من با همان ها خودم را باور کرده بودم، باوری که خالی بود البته
باوری تهی، که مدت ها بود به من حس ِ قوی بودن میداد
شاید هم آنقدر ضعیف بودی که میتوانستم در مقابلت ابراز ِ قدرت کنم
نمیدانم
هر چه بود خوب بود... بهتر از این که وقتی باید خودت را نشان بدهی، بفهمی چیزی در چنته نداری

۱۳۹۱-۱۱-۲۹

چه خوب است مولانا... چه خوب است...




چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست


                  گرچه با من مینشینی چون چنینی سود نیست