۱۳۹۱-۰۲-۱۵

دیشب
وقتی احساس کردم هندسام ترین مرد دنیایی
وقتی به تو افتخار کردم.. وقتی به خانه برگشتم و بی دلیل گریه ام گرفت
هیچوقت نتوانسته بودم رسمی بودنت را تصور کنم و خوشحالم که در حالت رسمی هم میتوانی از خیلی ها بهتر باشی
بارنی نه.. اما کم کم داری خودِ تد موزبی میشوی
"و چه خوشحالم که تد موزبی دیگر به من نمیگوید "ما حرفی با هم نداریم


میدانی، دیشب دلم برایت تنگ شده بود.. خیلی
اما تو نبودی.. لعنت به تهران.. لعنت به شغلت.. لعنت به همه ی چیزهایی که باعث شده بود تو دیشب اینجا نباشی


احساس میکنم آنقدر پر شده ام که در حال لبریز شدنم.. اما دقیقن خالیِ خالی هستم... پُر از خالی شدنم

۱۳۹۱-۰۱-۲۵

بعضی وقت ها دلِ آدم برای چیزهایی تنگ می شود که دیگر در دسترس نیستند،
چیزهایی که شاید دیگر چیزی ازشان باقی نمانده باشد!
آدم ها می آیند و میروند، یکی را جایگزینِ دیگری میکنی و یکی را میکوبی
جایِ خالیِ قبلی
اما چیز ها را نمی توان جایگزین کرد و هیچ چیزی را نمی توان کوبید جایِ چیزِ قبلی
مخصوصن اگر برای آن چیز زحمت کشیده باشی.. در دستان خودت بزرگ شده باشد و
به تکامل رسیده باشد
اما واقعن.. و صرفن.. بعضی وقت ها دلِ آدم برای چیزهایی تنگ می شود که
دیگر در دسترس نیستند.. چیزهایی که شاید دیگر چیزی ازشان باقی نمانده
باشد!

۱۳۹۱-۰۱-۲۳

پنجره را باز کرده ام، هر از گاهی یک قطره باران روی دستم می افتد
آلبالو و دوسیب...
لذت بخش است
و زندگی همچنان ادامه دارد
دیشب بعد از مدت ها باز از آن خواب های کسشر می دیدم.. و خوبی اش این است
که صبح اصلن یادم نبود چه ها دیده ام، فقط یک حسِ گندی ازشان باقی مانده
بود

عجب جمله ای نوشته بود این پسر، ادد استارش کردم
بوی حرف های خودم را می داد.. از آن جمله هایی که وقتی آدم میخواهد خودش
را خر کند به کار می برد، وقتی میخواهد بگوید همه چیز رو به راه است، اما
نیست
خیلی شبیه من است، نوشته هایش.. احساساتش.. حال و هوایش
لذت می برم از قدرتِ بیانی که در ابراز احساساتش دارد و فقط ای کاش
سرانجامش شبیه من نباشد

بعضی وقت ها لازم است دست هایش را در دستانت بگیری و بدونِ اینکه در
چشمانش نگاه کنی بگویی که "تو بهترینی.. باور کن"
بعضی وقت ها لازم است گویا...

پُرِ حرفم اما
فقط این یک جمله
آخرِ تمامِ حرفهایِ من است:
و دوباره و دوباره و دوباره نفرین
به *** که به جرات حتا
سر سوزن وجدان
در دلش راه نداشت

۱۳۹۱-۰۱-۱۵

تمام شد.. نوروز هم تمام شد
دیشب بود؟ یا پریشب؟ همه چیز را گفتم.. و چه وقیحانه در چشم هایم نگاه
کرد و لبخند زد


امروز قهوه خوردم، به نیتی که انگشت زدم یک حلقه افتاد و یک چهار، یا
چهار بود یا حرف ع
نه.. همان چهار بود، این یعنی چهار مدت دیگر همه چیز تمام می شود. وسط
حلقه یک قلب بود و این هم یعنی همه چیز با عشق همراه است
از این بابت نه خوشحالم نه ناراحت، بیشتر این برایم مهم است که به آنچه
می خواهد برسد


چقدر زشت شده، شبیه بقیه ی همجنسانش شده
ممه های بزرگش بزرگ تر، شکمش ورقلنبیده، ران های لاغرش لاغر تر و قدش
کوتاه شده انگار


نمی دانم من را می شناسد یا نه، فقط می دانم من برایش در مقابل خودم هم ایستادم


نسبت ها هرگز از بین نمی روند، برادر من همیشه برادرم می ماند.. مادر من
همیشه مادرم می ماند.. شاید روزی احساساستش بر عقلش غلبه کند، شاید روزی
ناخواسته بدجوری من را بیازارد.. من درک می کنم، خودم دقیقن جایی بوده ام
که مثل او عقل از سرم پریده باشد
مطمئنم که نسبت ها هرگز از بین نمی روند.. روزی که جایِ الآنِ من قرار
بگیرد همه چیز به حالت تعادل باز می گردد.. آن روز می تواند همه چیز را
همانطوری ببیند که واقعن بوده

۱۳۹۰-۱۲-۲۸

یک ماه پیش دوره ی پیشرفته ی شنا را تمام کردم و بعد از آن هر روز برای
گرفتن کارت مربیگری تمرین میکنم
شنا کردن فرست خیلی خوبی به آدم میدم برای فکر کردن
برای غرق شدن در رویا
وقتی شنا میکنم روحم کاملن از بدنم جدا میشود و این حالت را خیلی دوست دارم
دقیقن مثل این است که یک خوابِ عمیق رفته ام و کلی هم خواب دیدم ام
پریروزها بود، از استخرِ بهار تا بارِ مک لارن پرواز کردم!
چقدر خوش گذشت، شکلِ همین الانم بودم با این تفاوت که موهایم شرابی بود و
کمی موج دار.
6 نفر بودیم، من و 5 نفری که خیلی دلم میخواهد لیوان های آبجویمان را
روزی در بار مک لارن به هم بزنیم
پوووف
گاهی وقت ها همین کافه های درِ پیت میتوانند بهتر از مک لارن و امثال آن باشند
چیزهای دیگرِ مهمتری وجود دارد

و امسال هم گذشت
از دست رفته هایم بیشتر از چیزهایی است که به دست آوردم
سنگینی بارِ از دست رفته هایم فقط به خاطر بکارتم است که به هیچ و پوچ از
دست دادمش، غیر از آن بقیه واقعن مهم نیست
سالِ جدید
سالِ خوبی است
مطمئنم

۱۳۹۰-۱۲-۲۵

روزها و شب های قبل از عید
پر از خوابالودگی
انگار گردِ کلونازپام در هوا پاچیده اند
مو هایم را کــــــــوتاه کرده ام، شبیه موهای ریحانا اما بلندتر
بلوندِ بلوند
با این صورتِ لاغر وقتی در آینه نگاه میکنم یاد پاریس هیلتون می افتم
روزهای سختی را گذراندم اما الان باز میتوانم لبخند بزنم
خواستم تیر آخر را جوری بزنم که دیگر حرفی نشنوم
اما انگار باز قورباغه ی دهن گشادِ من دهان باز کرده
حدس میزنم نوعی شیرین زبانی برای جلب انظار باشد یا نوعی ابرازِ دلتنگی
و دیگر اشکالی هم ندارد
جدای همه ی حرف ها.. حتا گاهی از خوشحالی اش لبخند بر لبانم می آید
دوست داشتنی های این روزهایم در اینها خلاصه می شوند: ماشینم که باید چند
روز دیگر انتظار آمدنش را بکشم، خانه ی بخردی که در حال مرمت کردنش
هستیم. آنجا احساس خوبی به آدم میدهد، چیزی شبیهِ خیلی مهم بودن!
زیرزمینش ترسناک است اما پر از هیجان. و در آخر استاد فرید که برای
ازدواج کیسِ خیلی مناسبی است. کل کل کردن هایش را دوست دارم، سطح بالای
اطلاعاتش در هر ضمینه ای را.. از لیدی گاگا متنفر است و جنیفر انیستون را
دوست دارد و همیشه، حتا سرِ کلاس و برای حضورو غیاب اسم من را جنیفر صدا
میکند
جنیفر! اسم یکی از سینه هایم بود، یادم نیست کدام یکی
همیشه وقتی صدایم میکند "جنیفر" یادِ سینه ام می افتم! یه جورایی دوست
دارم جنیفر گفتنش را
امشب داشتم به کتابی فکر میکردم که نگین قرار بود برایم بفرستد و نفرستاد
اصلن به همین خاطر هوس کردم بیایم و بنویسم
احساس آزادی می کنم
رها بودن

۱۳۹۰-۱۰-۰۷

در موووودِ عجیبی قرار گرفته ام، شاید عجیب بودنش به خاطر اولین بار بودنش باشد و در کل راضی ام ازش
یکی از علائمِ مووود جدید این است که موزیک ها مغزم را میجوند! دیروز دارِن هایسِ همجنسبازِ دوست داشتنی ام و امروز کــــــــِشا!
هی دوست دارم بگوید It's time to kill the lights and shut the DJ down
ریتم این قسمتش را خیلی دوست دارم؛ کله ی آدم ناخودآگاه همراه با ریتم اینطرف آنطرف میشود و موهایش توی صورتش میریزد

وزنم باز هم شروع کرده به کم شدن و.. خوشالم!
15 تا کم شده و اگر 5 تای دیگر کم شود میتوانم با قدم زدن در خیابان تنِ نصفِ جمعیتِ شهر را بلرزانم! احساسِ خود عن خاص پنداری و اینها هم نیست... واقعیِ واقعی!

وبلاگم را دلیت نمیکنم اما آخرین پستم با این آدرس است، احساس میکنم نگین هر از گاهی وبلاگم را نگاه میکند... می خواهم قبل از عوض کردن آدرس چند روزی این پست بماند، می خواهم اگر نگین آمد و دید بخواند که من هنوز بهش فکر می کنم، دوستش دارم و خیلی وقتها پیش آمده که دل تنگش شوم و عینِ عن الان اشک در چشمانم جمع شد که اینها را گفتم!
نگین جونی، ما اون شرط رو بردیم رفیق، دیدی الکی میترسیدی.. ;)