۱۳۹۲-۰۱-۰۹

شاید
شاید خدا دارد به وسیله ی این دست ها از من محافظت میکند
این تنها توجیه من در مقابل این دست هاست...

۱۳۹۱-۱۲-۲۹

پسرم... پسر ِ دوست داشتنی ام
کاش ندانی که چقدر از این حس ِ غربتت غمگینم
کاش بتوانم به روی خودم نیاورم که چشمانم پُر از اشک است وقتی میگویی تنهایی سال را تحویل کردن هم میتواند خوب باشد
نمیدانم چیست... خودم بیشتر حس میکنم عادت کردن باشد تا چیزِ دیگری... هر چیزی که هست، هر حسی که هست... باعث شده غمگینی ات غمگینم کند
ای کاش دور نبودی
من الان باید کنارت میبودم....

۱۳۹۱-۱۲-۲۷

دیروز، شاید برای اولین بار احساس کردم تو هم من را دوست میداشتی
وقتی در واقع هیچ کاری برایت نمیکردم و تو حس ملکه ای را به من میدادی که تسخیرت کرده ام
حتا اگر رفتارهایت، صداهایت، نگاه هایت، همه اش تظاهر بود... خوب بود!
من با همان ها خودم را باور کرده بودم، باوری که خالی بود البته
باوری تهی، که مدت ها بود به من حس ِ قوی بودن میداد
شاید هم آنقدر ضعیف بودی که میتوانستم در مقابلت ابراز ِ قدرت کنم
نمیدانم
هر چه بود خوب بود... بهتر از این که وقتی باید خودت را نشان بدهی، بفهمی چیزی در چنته نداری

۱۳۹۱-۱۱-۲۹

چه خوب است مولانا... چه خوب است...




چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست


                  گرچه با من مینشینی چون چنینی سود نیست

۱۳۹۱-۱۱-۲۸

کاش اونقد پول داشتم که اسپانسرت بشم، اونقد جنم داشتم که مجبورت می کردم بخونی، اونقد توان داشتم که همه جوره حمایتت می کردم... بعد تو موفق می شدی، می رفتی اون بالاها، منم این پایین نگات می کردم لذت میبردم ازت! دقیقا همینجوری...

۱۳۹۱-۱۱-۲۷


مگسی را کشتم

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم
 

حسین پناهی

۱۳۹۱-۰۴-۳۱

چند روزی می شود که دل و دماغ ندارم
و حالا فهمیده ام دل و دماغ نداشتن چه معنایی دارد
میدانی، مردن ته همه چیز است... وقتی کسی مرد دیگر مرده، دیگر به هیچ وجه هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید
مردن بد است... چه پیرزنی که 90 سال دارد و طبیعی چشمانش را می بندد و دیگر باز نمی کند و چه کودک 9 ساله ای که عزیزِ یک خانواده است و وقتی ساعت 9 شب با شوق و ذوق همراه پدرش وارد استخر میشود و وقتی پایش به آب میخورد تشنج میکند و در آغوش پدر جان میسپارد
مرگ... خیلی تلخ است
من دومی اش را دیدم... پسرِ 9 ساله ای را که آنقدر شوک الکتریکی به سینه ی کوچکش وارد کردند تا برگدد اما فقط قفسه ی سینه اش خرد شد
بعد از گذشت این صحنه ها، به تلخی های زندگی ام فکر کردم
بعد از گذشت این صحنه ها، به این فکر کردم که ای کاش هزاران بار دیگر عاشق شوم، هزاران سعیده  و امثالش بیایند و همان کثافت بازی ها در مقابلم درآورند... اما هرگز چنین روزهایی را برای هیچکس نبینم
فقط مرگ است که انتهایِ امید است و انتهایِ امید انتهایِ همه چیز است